من... اتاقم ... تاريكي مطلقش
امشب شمار شبهاي دلگير عمرم به 296 شب رسيد،
آن هم فقط و فقط به خاطر تو،تاب نگاه در چشمهايت را ندارم...
امشب هم مثل همه ي شبهاي دلگيري كه گذشت پناه آوردم
به گوشه ي دنج اتاقم، همين اتاقي كه تاريكي اش براي من آرام ترين،
دوست داشتني ترين و امن ترين جاي دنياست
و حتي شايد امن تر از آغوش تو...
من مانده ام و تاريكي و آهنگ باران عشق...
و تكرار هزارباره ي ياد نگاهت...و نگاه سرد و بي روحم به هيچ كجا
و شايد همين بهانه اي باشد براي دل بريدن از دلبستگي هاي ساده ام
دلبستگي هاي ساده اي كه فقط شمار شبهاي دلگير و دلتنگم را زياد ميكند
هرچند تنها آرامش من تاريكيست
اما اينجا ياد نگاهت تنها سوسوييست كه اتاقم را روشن ميكند
نميدانم چند ساعت گذشت ، نميدانم اين آهنگ باران عشق چندبار تكرار شد
نميدانم خوابي يا بيدار ...نميدانم حواست به بيقراري دلم هست يا نه!
ديگر نميخواهم كه بداني...
فقط ميخواهم دل تو آرام باشد...آرامش تو..! همين برايم كافيست
و من هم...
ميدانم يك روز دير يا زود همين دل بي قرارم هم خواهد مرد
اين خط ... اين نشان
قربونتون... یه دختر دیوونه
وبلاگم چهارساله شد